تبليغاتX
تک شاخ

آقا ما که پس از این همه الافی و خانه به دوشی آخرش نه از این بلاگفا خیری دیدیم و نه از اون یکی وردپرس. برای همین هم ما را به خیر و شما را به سلامت, می ریم سراغ همان دوست آشنای قدیمی و یار همیشگی مان جناب blogspot! باشد که همه ی گمگشتگان به سر منزل مقصود برسند.

(این هم برای این که کسی یه وقت فکر نکنه ما قلمبه سلمبه سرمون نمی شه.)


این هم آدرس ما:

http://einhornin-takshakh.blogspot.com

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1387/10/16 و ساعت 14:20 |

یک تن قلب زنده اینجا

        درون سینه ی سوزان دخترکی می تپد؛

            قلبی که به هیچ صراطی مستقیمش نتوانسته اند کنند،

                                                   قلبی که خارج از برنامه می‌‌تپد،

قلبی که فقط خودش می‌‌داند کی‌ و چگونه قرار است بتپد.


قلبی اینجا دوان دوان خون گرم و سرخ دخترکی را

          درون کالبدی کم و بیش معمولی می‌‌گرداند.

      قلبی که می‌‌داند سکون حتی خون  حیات بخش را نیز

            از چرخهٔ روزگار برداشته، از آان لخته‌ای مرگ آور می‌‌سازد.

      بدین سان وی خون دخترک را به هر بهایی اضافه می‌‌گرداند،

                                                تا مبادا رخوت و سکون درونش رخنه کنند.


قلبی اینجا شب و روز بی‌ هیچ چشمداشتی اضافه کاری می‌‌کند

             و چهار چشمی حواسش هست تا مبادا آنهایی که بسیج شده اند

                                                                   تا از آهنگ تپش اش بکاهند,

                                                                      سر از سرّ کارش در آورند.


قلب تک شاخی اینجا در یک سینه ی آدمیزادی می‌‌تپد!

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 1387/10/05 و ساعت 22:3 |
این روزها آدم گذارش به وبلاگ های خیلی خیلی خوبی می افتد. این ور دنیا مردم با همه ی اینترنت گری شان عادت به وبلاگ و این بساط ها ندارند. شاید برای اینکه این قدر حرفهای جور و واجور دور و برشان گفته می شود که دیگر بیشترشان حال و حوصله ی اینکه بخواهند حرف خودشان را بزنند ندارند, شاید هم چون هر کس حرفی برای گفتن داشته باشد راحت از راه دیگری وارد می شود... نمی دانم.

با همه ی این اوضاع خوشحالم که ایرانی ها حداقل در میان این همه استفاده های نا به جا از اینترنت توانسته اند برای خودشان و دوستانشان امکانکی دست و پا کنند و دوباره دست به قلم شوند. نوشتن و نوشته را وحشتناک دوست می دارم بلکه می پرستم. به گمانم نوشتن سحر زندگی ست و نویسندگان جادوگران این دنیای غریب. خوشحالم که در این عالم مجازی زبان مادری ام و مردمانی که تجربه هایشان برایم آشناست دست از سحر و جادو نکشیده اند.

وبلاگ های ایرانی ها این روزها به شدت متنوع شده است, همه چیز در هم و سوا کردنی... سیاست, اجتماع, درد دل, علم, خبر, هنر و نقد هنر, محیط زیست, آموزش و از شیر تازه ی مرغ تا خود اصل جان آدمیزاد. حتی هنگامی که گذارم به بلاگ هایی می خورد که باب طبع من نیستند و یا حتی در تناقض با ارزشهای شخصی ام, از خود اصل بودنشان لذت می برم. چرا که نه؟ بگذارید یک بار هم که شده همه باشیم و همه با هم باشیم, همه خوانده شویم و هر کس آن طور که واقعا دوست دارد انتخاب کند. بگذاریم همه چیز گفته شود. بالاخره ما هم باید یاد بگیریم که بگوییم و با گفته ها روبرو شویم.

دوست دارم اینجا از همه سپاسگزاری کنم. از همه ی آنهایی که می نویسند و خوب می نویسند, از همه ی آنهایی که به خودشان زحمت می دهند و تازه می نویسند: از محیط زیست, از اجتماع, از علم, از سیاست, از قوانین مدنی, از حقوق بشر, از هنر و ادبیات و ار هر در دیگری که سرک کشیدنش برای همه امکان پذیر نیست.

و دوست دارم از همه ی این عزیزان پوزش بخواهم که من باری از روی دوششان بر نمی دارم. آن قدر در هر زمینه ای بلاگ و سایت های شخصی بود که من تصمیم گرفتم تنها به خودم بپردازم, در وبلاگ غیر فارسی ام به خودم که می نویسد و می آفریند و اینجا به خودم که در جریان زندگی گاه دست و پا می زند گاه شنا می کند و گاه شیرجه می زند. (برای آنها که می دانند, یاد این سطر افتادم: چون رود, لحظه ها گذشتند.) برای خودم که دوستانی ارزشمند دارد و باید لحظه ها و بارشان را با آنها قسمت کند.

روزهای آخر پاییز همیشه روزهای غریبی اند...
+ نوشته شده توسط در جمعه 1387/09/08 و ساعت 14:44 |
روز چهارشنبه دوباره توی سوپر مارکت کنار خوابگاه انار اومده بود, نوبر امسال!

همیشه وقتی پنی (سوپر مارکت) انار می آره کلی حس نوستالژیک پاییز آدم رو قلقلک می ده... آخه...
انارهای پنی تنها میوه های سوپرمارکتی اینجان که از ایران می آن و روی کارتنشون آدرس خیابون شریعتی نوشته شده...
پارسال پاببز که شدید دلتنگ بودم و براس بار اول انار رو تو پنی دیدم همین طور جلوی جعبه میخ شده بودم و دلم می خواست زار زار بزنم زیر گریه.

از اون ور هم انار اناره با همه ی معنا و مفهومی که در ادبیات و شعر و در بین ایرانی ها داره و با توجه به روایت آدم و حوایی که می گه میوه ی ممنوعه انار بوده به جای سیب و اگه راستش رو بخواین من ترجیح می دم که به خاطر انار از بهشت دک بشم تا از صدقه سری سیب! تصور کنین این طفلکی ها نه می دونن درخت انار چه ریختیه نه درخت خرمالو... توت هم که توی این شهر پیدا می شه نه می شناسن و نه می دونن که خوردنیه!

آخر از همه هم انصاف که بخوایم بدیم انار ایران خیلی گرون هست (دونه ای 1 یورو!!!!) اما به 800 تای انارهای ترکیه و اسپانیا می ارزه... یعنی انار ه هاااا... از این انارهایی که از قرمزی به سیاهی می زنن و پر آبن و مزه شون رو انگاری کنسانتره کرده باشن... از اونایی که جنایته اگه آدم بشقابو لیس نزنه!


یه دونه انار دو دونه انار, سیصد دونه مرواری...
+ نوشته شده توسط در جمعه 1387/09/01 و ساعت 12:42 |



روز جمعه نخستین جشنواره ی بپز و بخور برای پابرجایی خلاقیت شکمی بود. ایده ی این جشنواره از صفوراست که یکی از آدم های مورد علاقه ی من به شمار می آد.

من هم به صفورا قول داده بودم که هر جور ممکنه این جا باهاش همراهی کنم با این که اصلا معلوم نبود چه جوری! اما از شانس ما روز جمعه هم مهرنوش سر کار بود و هم محمد. مهرنوش که پرسید برنامه ام برای بعد از کار چیه گفتم والا یک همچین بساطیه و من هم می رم خوابگاه ببینم که چند نفر رو می تونم راه بندازم. از آنجا که کار فرزانگانی جماعت همیشه دقیقه ی ۱۲۰ راه می افته مهرنوش خانم گفت که چه کاریه؟ پاشو بریم خونه ی من جشنواره راه بندازیم و به این ترتیب جشنواره ی ما با ۳ شرکت کننده و ۱ نوع غذا که سالاد عدس محتوی همه جور خوراکی یافت شدنی (به غیر از سس مایونز و کشمش) در یخچال و در آپارتمان مهرنوش بود به رسمیت شعبه برلین جشنواره ی صفورا اینها شد. شایان ذکر است که مراسم با پانتومیم بازی و انواع و اقسام بازی های دیگر تا ۵ صبح ادامه داشت و با بی خواب کردن محمد پایان یافت.

در حال حاضر منتظر گزارش تصویری مهرنوش و گزارش بخش تهران جشنواره از طرف صفورا هستم.

خوش باشید و نوش جان!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1387/08/20 و ساعت 17:23 |
گاهی آسمان رنگ جدیدی دارد
گاهی درد و گاهی ترس بزرگترین عنایاتت آسمانی اند
گاهی زندگی تنها معجزه ی روی زمین می شود
گاهی اشک ریختن قدرت محسوب می شود
گاهی دلم آغوشت را می جوید و انگشتانم دستانت را
و آن گاه می دانم که از تنهایی می ترسم
می دانم که آسمان را بی انتها دوست دارم
می دانم که دلتنگت هستم
می دانم که زندگی را می شود جست
در قطره قطره ی اشک هایی که ضعف من اجازه ی ریختنشان را نمی دهد
 
+ نوشته شده توسط در یکشنبه 1387/07/07 و ساعت 15:40 |
نگاهش که می کنی چه می بینی؟
دستهای خسته اش را؟
قلب پینه بسته اش را؟
نفس های از کار افتاده اش را؟

همه ی روزهایی را که به انتظار نشسته است چه؟
می بینی جاده هایی را که طی کرده؟
صحرا های پشت سر گذاشته شده را می بینی یا پرتگاه های پیش رو را؟

از اینها که بگذریم می بینی امید کبره بسته دور چشمانش را؟
یا شاید آوازهای ترک خورده را روی لبانش؟
جای کبودی آرزوها را روی بازوانش چه؟
تکلیف تاول های دوستی های دیرین چه می شود؟

هنگامی که این گونه زل می زنی, هیچ نمی بینی
یا اینکه تنها مهو شعله ی شوقی می شوی که در چشمانش هره می کشد؟

+ نوشته شده توسط در جمعه 1387/07/05 و ساعت 10:57 |
پریروز هم توی وبلاگ ام نوشتم و هم اینکه ساز زدم. دیروز هم رفتم برای گلدان تازه ام زیرگلدانی, برای خودم موچین و برای اتاقم مخلوط کن(می دانم که این هم در اصل برای خودم بوده) گرفتم. کتابهای کتابخانه را هنوز پس نداده ام و سر درس هم نرفته ام اما خوب دارم کم کم پیشرفت می کنم... فقط باید هرچه زودتر فکری برای سرعت پیشرفت ام بکنم.

کسی می داند با این تبلیغات بلاگفا چه می شود کرد که کاری به کار وبلاگ آدم نداشته باشند؟
 
+ نوشته شده توسط در جمعه 1387/06/29 و ساعت 12:38 |
هنوز هم از در خوابگاه که می زنم بیرون به نظرم می آید که همه چیز را از آن سوی صفحه ی تلویزیون می بینم. مناظر و آدم ها به نظر آن چنان غیر طبیعی و دور می آیند که انگاری فیلم تماشا می کنم.

در طول تمام مدت زندگی ام در برلین هرگز این قدر غریبه نبوده ام که پس از بازگشتم از تهران و حتی وجود دوستانی که اینجا و بیرون از خوابگاه انتظار بازگشت ودیدار من را کشیده اند هم تفاوت چندانی در قضیه به وجود نمی آورد.

امروز که درجا گرفتم که چند خانمی که دارند سوار اتوبوس می شوند ایرانی اند به یاد روزهای نخست بازگشتن به تهران افتادم که همه ی چهره ها برایم آشنا بودند و تازه دوزاری ام افتاد که چرا تشخیص ایرانی ها در خارج این قدر راحت است: همه شان یک جوری آشنا می زنند, یک چیزی در هر کدام هست که برای من مثل همه ی آدم های دیگر نیست, یک چیزی که به قول آلمان ها با آدم حرف می زند, یک حس خیلی خیلی نزدیک.

حس گسستگی و سردرگمی عجیبی دارم, گویی جایی بین برلین و تهران پا در هوا آویزان ام کرده باشند. حتی الآن هم که سر کار هستم عملا اینجا نیستم.

از لحظه ای که اتاقم مرتب شده است انگیزه ام برای بیرون زدن از اتاق کمتر و کمتر می شود. می نشینم توی اتاقم, تهران را و عروسی پویان را برای خودم دوره می کنم و دوره می کنم و در جریان غریبی دست و پا می زنم تا از حال و روز خودم سر در آورم.

حال کتاب خواندن هم ندارم, ساز هم نمی زنم, درس هم نمی خوانم. توی اینترنت دنبال تماشای.  فیلم ها آبدوغ خیاری ایرانی ام, فیلم هایی غیر واقعی از آدم های مصنوعی و زندگی های خیالی. کمکی نمی کند, هیچ کمکی, جز قیافه ی هنر پیشه ها و شکل لباس پوشیدنشان چیز آشنایی نمی یابم.

تهران با وجود همه ی بی رحمی ها, با همه ی محدودیات, با همه ی دردها شهر من است؛ حس تعلق, حس آشنایی, حس اینکه چشمهایت را ببند و راه بیفت, همیشه کسی هست که تو را این همه سال این همه دوست داشته...
 
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1387/06/27 و ساعت 17:48 |
سلام,
وبلاگ ام رو از آدرس قدیمش که تحت blog.de بود آوردم اینجا چون برای منظور من اصلا سرور مناسبی نبود...

نمی خوام برای گشایش پر حرفی کنم. می ذارم همه چی همین جوری بمونه.

تا بعد.
 
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1387/06/25 و ساعت 14:45 |


Powered By
BLOGFA.COM