هنوز هم از در خوابگاه که می زنم بیرون به نظرم می آید که همه چیز را از آن سوی صفحه ی تلویزیون می بینم. مناظر و آدم ها به نظر آن چنان غیر طبیعی و دور می آیند که انگاری فیلم تماشا می کنم.
در طول تمام مدت زندگی ام در برلین هرگز این قدر غریبه نبوده ام که پس از بازگشتم از تهران و حتی وجود دوستانی که اینجا و بیرون از خوابگاه انتظار بازگشت ودیدار من را کشیده اند هم تفاوت چندانی در قضیه به وجود نمی آورد.
امروز که درجا گرفتم که چند خانمی که دارند سوار اتوبوس می شوند ایرانی اند به یاد روزهای نخست بازگشتن به تهران افتادم که همه ی چهره ها برایم آشنا بودند و تازه دوزاری ام افتاد که چرا تشخیص ایرانی ها در خارج این قدر راحت است: همه شان یک جوری آشنا می زنند, یک چیزی در هر کدام هست که برای من مثل همه ی آدم های دیگر نیست, یک چیزی که به قول آلمان ها با آدم حرف می زند, یک حس خیلی خیلی نزدیک.
حس گسستگی و سردرگمی عجیبی دارم, گویی جایی بین برلین و تهران پا در هوا آویزان ام کرده باشند. حتی الآن هم که سر کار هستم عملا اینجا نیستم.
از لحظه ای که اتاقم مرتب شده است انگیزه ام برای بیرون زدن از اتاق کمتر و کمتر می شود. می نشینم توی اتاقم, تهران را و عروسی پویان را برای خودم دوره می کنم و دوره می کنم و در جریان غریبی دست و پا می زنم تا از حال و روز خودم سر در آورم.
حال کتاب خواندن هم ندارم, ساز هم نمی زنم, درس هم نمی خوانم. توی اینترنت دنبال تماشای. فیلم ها آبدوغ خیاری ایرانی ام, فیلم هایی غیر واقعی از آدم های مصنوعی و زندگی های خیالی. کمکی نمی کند, هیچ کمکی, جز قیافه ی هنر پیشه ها و شکل لباس پوشیدنشان چیز آشنایی نمی یابم.
تهران با وجود همه ی بی رحمی ها, با همه ی محدودیات, با همه ی دردها شهر من است؛ حس تعلق, حس آشنایی, حس اینکه چشمهایت را ببند و راه بیفت, همیشه کسی هست که تو را این همه سال این همه دوست داشته...
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه
1387/06/27 و ساعت
17:48 |